تبليغاتX
مینویسم تا بماند

مینویسم تا بماند

مست ان باده که گویند حرامست شدیم

تو را می جویم

در تارو پود هستیم

در لا به لای دیوارهای ضخیم سرنوشت

شاید گمشده ام باشی

تو را میخوانم

در نگاه واپسین دم

در کویر مه آلود سینه ام

تو را از عمق جان فریاد میزنم

شاید به خود آیی

و قلب زخم دیده ام را مرهم نهی ...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:44  توسط شاهزاده  | 

من و تو

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم

و تو هم میدانی

تا ابد در دل من می مانی

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم ...

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:18  توسط شاهزاده  | 

یار ...

دیدی ای دل که غم یار دگر بار چه کرد

چوب بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

وای از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

ساقیا جام میم ده که نگارنده ی غیب

نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد

آنکه پرنقش زد این دایره ی مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:23  توسط شاهزاده  | 

وجودم در نفس سرد باغ

خشکیده است

و بغض گلویم - زخم میزند

آخرید نفس هایم را

به فریادم برس -

خدای مهربان!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 13:3  توسط شاهزاده  | 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست

امتحان ریشه است

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

زندگی چون پیچکیست

انتهایش میرسد

پیش خدا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:31  توسط شاهزاده 

مامانم ...

گل هایت طنین شکفتن را جاری ساخت و دست هایت چه روشن تاریکی ام را دور کرد

 تو آن صداقت محض هستی که با تک تک نفس هایت خشکترین دشت ها را به سیرابترین بیشه ها تبدیل میکنی.

 نگاه آسمانی ات ابرها را در خود نگه داشت و من با اندکی درنگ زیر قطره قطره ی باران محبتت نهری شدم جاری به سوی دریای عشق...

برق چشم هایت سیاهی مقصد شب هایم را شکافت جوانه امید را بر شاخه ی کلامت احساس

 کردم و بر پیشا نی ات قرائت کردم و

 تو چه زیبا گل احساسم را بوستانی کردی و کبوتر جانم را آسمانی.

سهم من از خدا تویی ای مهربانترین مهربانان

 مهربان من تا وقتی که تو هستی تا لحظه ای یاد تو در خاطر من جاریست تا زمانی که دســـــــــــــــــــــــــــــــــت های گرمت همراه دست های خسته ی من است

تا اخرین نفس پرستشت می کنم...

* تقدیم به بهترین مـــــــــــــــــامان دنیا *

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 11:44  توسط شاهزاده  | 

تو را من چشم در راهم ...

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم ،

تو را من چشم در راهم .

شباهنگام ، در آن دم ، که برجا ، دره ها چون مرده ماران خفتگان اند ،

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام ،

گرم یاد آوری یا نه ،من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 12:55  توسط شاهزاده  | 

چشمان من

این شب ها

چشم های من خسته است

گاهی اشک

گاهی انتظار ...

این سهم چشم های من است!

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 19:51  توسط شاهزاده 

حساس

چقدر حساس شدی ...

دل بی قرار من !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:48  توسط شاهزاده 

آمد ...

من تنها بودم

 اسیر واژه های گمشده

 آمد تا بگوید

 من در افق نگاهت طلوع خواهم کرد

 دستم را گرفت

 و اکنون همدم تنهایی هایم شده است!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:6  توسط شاهزاده  |