تو را می جویم
در تارو پود هستیم
در لا به لای دیوارهای ضخیم سرنوشت
شاید گمشده ام باشی
تو را میخوانم
در نگاه واپسین دم
در کویر مه آلود سینه ام
تو را از عمق جان فریاد میزنم
شاید به خود آیی
و قلب زخم دیده ام را مرهم نهی ...!
مست ان باده که گویند حرامست شدیم
تو را می جویم
در تارو پود هستیم
در لا به لای دیوارهای ضخیم سرنوشت
شاید گمشده ام باشی
تو را میخوانم
در نگاه واپسین دم
در کویر مه آلود سینه ام
تو را از عمق جان فریاد میزنم
شاید به خود آیی
و قلب زخم دیده ام را مرهم نهی ...!
من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم
و تو هم میدانی
تا ابد در دل من می مانی
تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم ...
و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است !
دیدی ای دل که غم یار دگر بار چه کرد
چوب بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
وای از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد
ساقیا جام میم ده که نگارنده ی غیب
نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد
آنکه پرنقش زد این دایره ی مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
خشکیده است
و بغض گلویم - زخم میزند
آخرید نفس هایم را
به فریادم برس -
خدای مهربان!
امتحان ریشه است
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچکیست
انتهایش میرسد
پیش خدا ...
تو آن صداقت محض هستی که با تک تک نفس هایت خشکترین دشت ها را به سیرابترین بیشه ها تبدیل میکنی.
نگاه آسمانی ات ابرها را در خود نگه داشت و من با اندکی درنگ زیر قطره قطره ی باران محبتت نهری شدم جاری به سوی دریای عشق...
برق چشم هایت سیاهی مقصد شب هایم را شکافت جوانه امید را بر شاخه ی کلامت احساس
کردم و بر پیشا نی ات قرائت کردم و
تو چه زیبا گل احساسم را بوستانی کردی و کبوتر جانم را آسمانی.
سهم من از خدا تویی ای مهربانترین مهربانان
مهربان من تا وقتی که تو هستی تا لحظه ای یاد تو در خاطر من جاریست تا زمانی که دســـــــــــــــــــــــــــــــــت های گرمت همراه دست های خسته ی من است
تا اخرین نفس پرستشت می کنم...
* تقدیم به بهترین مـــــــــــــــــامان دنیا *
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم ،
تو را من چشم در راهم .
شباهنگام ، در آن دم ، که برجا ، دره ها چون مرده ماران خفتگان اند ،
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام ،
گرم یاد آوری یا نه ،من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم ...
چشم های من خسته است
گاهی اشک
گاهی انتظار ...
این سهم چشم های من است!
دل بی قرار من !
اسیر واژه های گمشده
آمد تا بگوید
من در افق نگاهت طلوع خواهم کرد
دستم را گرفت
و اکنون همدم تنهایی هایم شده است!